Bint El Shalabiya بنت الشلبیه
حبك من قلبي با قلبي إنتي عينيا
حد القناطر محبوبي ناطر
كسر الخواطر يا ولفي ما هان عليا
بتطل بتلوح و القلب مجروح
و أيام عالبال بتعن و تروح
تحت الرمانة حبي حاكاني
و سمعني غناني يا عيوني و أتغزل فيا

Her eyes are almond-shaped
I love you from my heart
Oh, my heart, you are my eyes*
I love you from my heart
Oh, my heart, you are my eyes
Under the arches
My love is waiting
It wasn't easy for me to let you down, my love
You appear in the distance and my heart is wounded
And I reminisce about days past
Under the pomegranate tree
My love spoke to me
Sang me songs
Oh my eyes*
And flirted with me
Sang me songs
Oh my eyes*
And flirted with me
*saying "you are my eyes" is a like saying "you are everything to me"

نی را به من بده و نغمه سر کن
ترانه مزبور برگرفته از چکامه «المواکب» جبران خلیل جبران است که بیش از یک قرن پیش منتشر شده است. این ترانه نخستین بار سال ۱۳۴۴ اجرا شد و سال ۱۳۶۶ در سیدی «بهترین ترانههای فیروز» منتشر شد. با قدردانی از دکتر کیواندخت قهاری
أعطني الناي وغن
فالغنا سر الوجود
وأنين الناي يبقى
بعد أن يفنى الوجود
أعطني الناي وغن
فالغنا سر الخلود
وأنين الناي يبقى
بعد أن يفنى الوجود
هل تخذت الغاب مثلي
منزلا دون القصور
فتتبعت السواقي
وتسلقت الصخور
هل تخذت الغاب مثلي
منزلا دون القصور
فتتبعت السواقي
وتسلقت الصخور
هل تحممت بعطر
وتنشفت بنور
هل تحممت بعطر
وتنشفت بنور
وشربت الفجر خمرا
في كؤوس من أثير
أعطني الناي وغن
فالغنا سر الوجود
وأنين الناي يبقى
بعد أن يفنى الوجود
أعطني الناي وغن
فالغنا سر الخلود
وأنين الناي يبقى
بعد أن يفنى الوجود
هل جلست العصر مثلي
بين جفنات العنب
والعناقيد تدلت
كثريات الذهب
هل جلست العصر مثلي
بين جفنات العنب
والعناقيد تدلت
كثريات الذهب
هل فرشت العشب ليلا
وتلحفت الفضا
هل فرشت العشب ليلا
وتلحفت الفضا
زاهدا في ما سيأتي
ناسيا ما قد مضى
أعطني الناي وغن
فالغنا عدل القلوب
وأنين الناي يبقى
بعد أن تفنى الذنوب
أعطني الناي وغن
وانسى داء ودواء
إنما الناس سطور
كتبت لكن بماء
أعطني الناي وغن
وانسى داء ودواء
إنما الناس سطور
كتبت لكن بماء
أعطني الناي وغن
وانسى داء ودواء
إنما الناس سطور
كتبت لكن بماء
نی را به من بده و نغمه سر کن
زیرا نغمه راز هستی است
و نوای نی همیشه میماند
حتی پس از آنکه هستی تمام شود
نی را به من بده و نغمه سر کن
زیرا نغمه راز جاودانگی است
و نوای نی همیشه میماند
حتی پس از آنکه هستی تمام شود
هیچ شده، مثل من، جنگل را
خانهات سازی، به دور از کاخها؟
هیچ شده مسیر جویبارها را دنبال کنی
و از صخرهها بالا روی؟
هیچ شده خود را در عطر زمین بشویی
و با نور آسمان خشک کنی؟
و سپیدهدم را همچون شراب
از جامهای آسمانی بنوشی؟
هیچ شده، مثل من، عصر را
میان خوشههای تاک بنشینی؟
آنجا که خوشههای آویزان
همچون چلچراغهای زریناند
هیچ شده شب را بر فرشی از چمن بخوابی؟
و خود را با آسمان پرستاره بپوشانی؟
بیهراس از اینکه چه پیش خواهد آمد
و بیآنکه گذشته را به یاد آوری؟
نی را به من بده و نغمه سر کن
زیرا نغمه به دلها آرامش میبخشد
و نوای نی همیشه میماند
حتی پس از اینکه گناهان از بین رفته باشند
نی را به من بده ونغمه سر کن
و درد و درمان را فراموش کن
چون انسانها چیزی نیستند مگر
سطوری که با آب نوشته شدهاند

برای ارسال این مطلب به فیسبوک، آیکون زیر را کلیک کنید:
facebook