چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۳ / Wednesday 19th June 2024

 

 

اولین و آخرین دیدار نویسندگان با آیت‌الله خمینی
(۲۹ بهمن ۱۳۵۷)

 

خانم‌ها و آقایان محترم؛ دوستان دانشور و فرهنگ ورز سلام بر شما. این مطلب به دیدار «کانون نویسندگان» - نهاد روشنفکری مستقل ایران - با آیت‌الله خمینی (۲۹ بهمن ۱۳۵۷) اشاره دارد. بیش از چهل سال از آن واقعه می‌گذرد و هنوز بسیاری از ما «عقلانیت روزگار خودمان را به آن زمان صادر کرده»، بی توجه به «روح زمانه» Zeitgeist «رفتار گذشتگان را به تیغِ عقلانیت معاصر گردن می‌زنیم».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیشینه کانون و کمی بیش از آن
حُول و حُوش انقلاب، ایران پُر از شور و ولوله بود و خیلی‌ها دست افشان و پایکوبان می‌خواندند و باور داشتند: هوا دلپذیر شد گل از خاک بردَمید.
دارم توصیف می‌کنم (Explanation) نه توجیه و داوری ( justification)
...
هوا دلپذیر شد گل از خاک بردَمید - پرستو به بازگشت زد نغمه ی امید. 
به جوش آمدست خون درون رگ گیاه...
شاعران و نویسندگان نیز، خود را به حق در شمار کسانی می‌دیدند که با قلم تباهی دهر را، به چشم جهانیان پدیدار می‌کنند...
برای اینکه دریابیم کسانیکه به آن دیدار رفتند، چه حال و روز و چه آرزوهایی در آغار انقلاب داشتند، توجه شما را به پیشینه کانون، و کمی بیش از آن، جلب می‌کنم.
  1. پیش از شکل‌گیری کانون نویسندگان، ردپای نشست‌های ادبی در ایران را می‌توان در سده‌های یازدهم و دوازدهم هجری، در انجمن «میرسید علی مشتاق» و نمونه‌های مشابه آن، همچنین در تکاپوی شاعرانی چون شعله اصفهانی، آذربیگدلی، هاتف اصفهانی...و سرودن اشعاری نه به‌سبک هندی، بلکه به‌شیوۀ سعدی و حافظ پی‌گرفت. 
  2. نخستین کنگره نویسندگان ایران چهارم تیر ماه سال ۱۳۲۵ برپا شد. یکی از مهم‌ترین رویدادهای فرهنگی و هنری که نقش بارزی در جریان نوین ادبیات و نثر فارسی داشت. این کنگره به دعوت انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی و با شرکت ۷۸ نفر از نویسندگان، شاعران و محققان ایرانی برگزار شد. ریاست کنگره را ملک الشعرا بهار بر عهده داشت و شاعران و نویسندگان مطرحِ آن دوران مانند فاطمه سیاح، صادق هدایت، علی‌اکبر دهخدا، نیما یوشیج، جلال آل احمد، صادق چوبک، احسان طبری و محمود به‌آذین، در آن شرکت کردند. در قطعنامه این کنگره آرزو شده بود که: «نویسندگان ایران در نظم و نثر، سنت دیرین ادبیات فارسی، یعنی طرفداری از حق و عدالت، و مخالفت با ستمگری و زشتی را پیروی نمایند…»
  3. سال ۱۳۴۱ شماری از اهل قلم در پارک شهر تهران گرد آمده، «سندیکای نویسندگان و خبرنگاران» مطبوعات را تاسیس نمودند و سال ۱۳۴۵ با امیرعباس هویدا هم ملاقات کردند.
  4. فرهنگ‌ورزانی که نشست‌ها و گروهای ادبی خود را در کافه‌ها، کتابفروشی‌ها، و گاه در مطب دکتر غلامحسین ساعدی برپا می‌کردند (گروه ادبی تالار قندریز، طرفه، کافه نادری)، برای تاسیس تشکل مستقل اهل قلم تلاش زیادی کردند. 
  5. اردیبهشت سال ۱۳۴۷ در خانهٔ جلال آل‌احمد، محمود اعتمادزاده (به‌آذین) متنی را که دربارهٔ شکل‌گیری کانون نوشته بود، قرائت کرد که با اصلاحاتی، زیر عنوان «دربارهٔ یک ضرورت» به تصویب جمع رسید و «کانون نویسندگان ایران» رسماً آغاز به کار کرد.
  6. کانون نویسندگان ایران که ضرورت تأسیس آن از اوایل دهه چهل خورشیدی احساس شده بود در بهار سال ۱۳۴۷ به‌طور رسمی به عنوان نخستین تشکل صنفی و دموکراتیک اهل قلم فعالیتش را آغاز نمود.
  7. اعضای هیأت مؤسس کانون ۴۹ نفر بودند: جلال آل احمد، داریوش آشوری، سیمین دانشور، مریم جزایری، فریده فرجام، غزاله علیزاده، هوشنگ ابتهاج، نادر ابراهیمی، احمدرضا احمدی، بهرام اردبیلی، احمد اشرف، محمود اعتمادزاده، بیژن الهی، عبدالله انوار، رضا براهنی، بهرام بیضایی، عباس پهلوان، فریدون تنکابنی، حشمت جزنی، علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی، غفار حسینی، علی‌اصغر خبره‌زاده، منوچهر خسروشاهی، اکبر رادی، نصرت رحمانی، یدالله رؤیایی، محمدرضا زمانی، شمس آل احمد، محمد زهری، غلامحسین ساعدی، محمدعلی سپانلو، رضا سیدحسینی، اسماعیل شاهرودی، منوچهر شیبانی، منوچهر صفا، سیروس طاهباز، اسلام کاظمیه، سیاوش کسرایی، علی‌اکبر کسمایی، اسماعیل خویی، جعفر کوش‌آبادی، محمود مشرف آزاد تهرانی، سیروس مشفقی، حمید مصدق، فریدون معزی مقدم، کیومرث منشی‌زاده، نادر نادرپور، اسماعیل نوری علا، هوشنگ وزیری و… اشاره کرد.
  8. بعدها نام افراد زیر هم در کانون شنیده شد: مصطفی رحیمی، مهدی اخوان ثالث، باقر مؤمنی، علی‌اشرف درویشیان، نعمت میرزازاده، فریبرز رئیس‌دانا، ناصر زرافشان، اکبر معصوم‌بیگی، هوشنگ گلشیری، باقر پرهام، سید علی صالحی، جاهد جهانشاهی، فرج سرکوهی، حسین سناپور، احمد شاملو، احمد حیدربیگی، منصور کوشان، احمد کریمی حکاک، منیژه نجم عراقی، روشنک داریوش، امین‌الله رضایی، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده، سعید سلطان‌پور، سیمین بهبهانی، احمد میرعلائی، منوچهر هزارخانی، محسن یلفانی، پرتو نوری‌علا، کیوان باژن، رضا خندان مهابادی، بکتاش آبتین.
  9. زمستان ۴۷ در دانشکده ادبیات دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، مراسم سالروز نیما را گرفتند. این تنها مراسمی بود که کانون نویسندگان، علنی و رسمی بود، آنجا جلال آل احمد سخنرانی کرد. سیاوش کسرائی، هوشنگ گلشیری، و چند نفر دیگر هم صحبت کردند.
  10. کانون، جلسات ماهانه داشت که در «سالن قندریز» تشکیل می‌شد و سخنرانی‌ها بود در باره آزادی، مفهوم آزادی، موضع نویسنده، مقولات مربوط به ادب و فرهنگ که مورد بحث واقع می‌شد.
  11. کانون نویسندگان در جلسه عمومی اصلی در اولین دوره‌‌اش تقریباً دو سال تمام از آغاز ۴۷ تا پایان ۴۸ طول کشید. از آن پس بگیر و ببندها زیاد شد و حکومتیان اجازه ندادند کانون به ثبت برسد. سال ۴۹ شماری از اعضا کانون به زندان افتادند.
  12. این گزاره که «کانون نویسندگان با کوشش خانم فرح پهلوی به راه افتاد و عده زیادی از شاعران و نویسندگان کشور نیز به جرگه یاران ایشان پیوستند»، غیرواقعی و ناراست است.
  13. خانم فرح پهلوی در سال ۱۳۴۶ بر آن بود تا در کشوری که نویسندگان را هم زندانی می‌کردند، و مطالعه برخی کتب جرم بود، «کنگره شاعران و نویسندگان» تشکیل دهند. 
  14. اعلامیه کانون نویسندگان با استناد به «بیانیه ۹ نویسنده در سال ۱۳۴۶» که هرگونه کنگره دولتی را در غیاب نویسندگان مستقل تحریم کردند تصریح نمود: «فلسفه وجودیِ کانون مقابله با تلاش رژیم شاه برای راه اندازی جریان دولت فرموده کنگره نویسندگان و شاعران بود».
  15. در همان سال‌ها کسانی از نزدیکان شهبانو به دفتر انجمن قلم بین‌المللی رفته و پیشنهاد کردند که دولت شاهنشاهی هزینه اجلاس سالانه این انجمن را در تهران تقبل کند مشروط بدان که خانم فرح پهلوی در این اجلاس سخنرانی نماید. 
  16. مدیران وقت انجمن قلم، نپذیرفتند و متقابلا پیشنهاد کردند که دولت شاهنشاهی به سانسور کتاب و رسانه‌ها پایان داده و اجازه دهد که نویسندگان مستقل ایران نهاد صنفی خود را تاسیس کنند.
  17. در فاصله سال‌های ۱۳۴۹ تا اواخر سال ۱۳۵۵ فعالیت فرهنگی، هنری و ادبی کانون نویسندگان به طور پراکنده و محدود در انجمن‌ها و محافل ادامه داشت.
  18. اواخر سال ۱۳۵۵ تعدادی از اعضای قدیمی کانون و چند نفر از نویسندگان و پژوهشگران از جمله علی‌اصغر حاج سید جوادی، باقر پرهام، اسلام کاظمیه، منوچهر هزارخانی و شمس آل احمد توافق کردند که کانون نویسندگان را دوباره فعال کنند.
  19. سال ۵۶ کانون با انتشار نامه سرگشاده‌ای خطاب به امیر عباس هویدا، نخست وزیر وقت، دوره دوم فعالیت خود را آغاز کرد. در این نامه که ۴۰ نفر از اهالی قلم آن را امضا کرده بودند، به لزوم رعایت مواد قانون اساسی در رابطه با آزادی اندیشه و بیان و قلم، اشاره شده بود. نامه سرگشاده دیگری هم با امضای ۹۰ نفر از شاعران، نویسندگان، مترجمان و پژوهشگران خطاب به نخست وزیر بعد یعنی جمشید آموزگار منتشرشد، با مضمونی مثل نامه قبلی.
  20. پاییز ۱۳۵۶، ماه‌ها پیش از آن‌که حرکت‌های اعتراضیِ منتهی به قیام بهمن ۵۷ آغاز شود، به ابتکار کانون نویسندگان، سخنرانان طی ۱۰ شب، «خفقان»، «لجنزار بی‌قانونی‌های تنگ‌چشمانه» و «برداشت‌های فاشیستی نظام حاکم» را به چالش گرفتند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعری که شاملو، پس از رفتن شاه سرود 
این پیشینه را در نظر داشته باشیم تا به ۲۹ بهمن سال ۵۷ و آن دیدار برسیم. بیاد داشته باشیم که آن زمان، نگاه و دیدگاه بیشتر نویسندگان و دانشوران ایران این بود که وقایع اتفاقیه سال ۵۷، پی‌آمدِ طبیعیِ سرکوبِ درازمدتِ جنبشِ ملی، و ممنوع بودنِ سیاستِ اعتراضی در چارچوبِ قانون بود.
 
زنده یاد احمد شاملو شعر زیبای «باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد» را نه برخلاف آنچه تصور می‌شود، برای خمینی، بلکه وقتی پادشاه از ایران رفت، سرود. ۲۶ دیِ ۱۳۵۷
او که به قول شاعر با یاس‌ها به داس سخن گفته‌ بود! این را گفتم تا به حال و هوای آن روزها که نویسندگان به دیدار خمینی رفتند توجه شود.
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
عاشقان سرشکسته گذشتند، شرم‌سار ِ ترانه‌های بی‌هنگام ِ خویش. و کوچه‌ها بی‌زمزمه ماند و صدای پا. سربازان شکسته گذشتند، خسته بر اسبان ِ تشریح، و لَتّه‌های بی‌رنگ ِ غروری نگون‌سار بر نیزه‌های‌شان. تو را چه سود فخر به فلک بَر فروختن هنگامی که هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرین‌ات می‌کند؟ تو را چه سود از باغ و درخت که با یاس‌ها به داس سخن گفته‌ای.
آن‌جا که قدم برنهاده باشی گیاه از رُستن تن می‌زند چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی. فغان! که سرگذشت ِ ما سرود ِ بی‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود که از فتح ِ قلعه‌ی روسبیان 
بازمی‌آمدند. باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد، که مادران ِ سیاه‌پوش ــ داغ‌داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد ــ هنوز از سجاده‌ها سر برنگرفته‌اند! 
... 
اشتباه نشود آنچه در رژیم پیشین گذشت، اصلا و ابدا، با بیداد استبداد دینی قابل مقایسه نیست. در اینکه دشمنان رحمت و مهر گرد محنت بر جامعه پاشیده و غنچه لبخند را بر لبان مردم پژمرده‌اند تردیدی نیست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شش تن از نویسندگان که یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۵۷ با آیت‌الله خمینی دیدار کردند (سیمین دانشور- باقر پرهام- غلامحسین ساعدی- نعمت میرزازاده- منوچهر هزارخانی- محمد قاضی)، ۱۱ آبان ۱۳۵۶؛ در جمع ۵۸ نفر از فرهنگ‌ورزان ایران، بیانیه مهمی را امضا کردند که مضمون آن این بود: «جامعه ایران با بحرانی عمیق روبروست». یک سال و اندی پیش از انقلاب.
بیانیه مهمی که متأسفانه ازمابهتران به آن دهن‌کجی کردند و شد، آنچه شد.
متن کامل آن بیانیه و ویدئوی مربوط به آن، در سایت من، بخش غبارزدایی از آینه‌ها موجود است و توجه شما را به آن جلب می‌کنم چون برخی ابهامات، پیرامون دیدار کانون نویسندگان با آیت‌الله خمینی را جواب می‌دهد. اوایل انقلاب وکلای دادگستری نیز با ایشان دیدار کردند. ۱۸ بهمن و ۷ اسفند ۱۳۵۷.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اولین و آخرین دیدار نویسندگان با خمینی 
▬ تاریخ دیدار نویسندگان؛ یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۵۷ بود.
▬ در آن دیدار افراد زیر حضور داشتند: خانم سیمین دانشور و آقایان: غلامحسین ساعدی، نعمت میرزازاده (آزرم)، منوچهر هزارخانی، محمد مختاری، محسن یلفانی، اسماعیل خویی، اسفندیار فرد، مصطفی رهنما، باقر پرهام، بزرگ پورجعفر، فریدون تنکابنی، محمد علی سپانلو، جلال سرفراز، فریدون فریاد، سیاوش کسرایی، جواد مجابی، جمال میر صادقی و محمد قاضی.
روزنامه کیهان، مورخ۵۷/۱۱/۳۰ / روزنامه اطلاعات ۳۰ بهمن ۵۷
▬ محل ملاقات مدرسه شماره ۲ علوی (اوایل خیابان ایران/ عین الدوله) بود.
▬ عکسی که دفتر خمینی از آن جلسه انتشار داد، هیچ ربطی - هیچ ربطی - به دیدار نویسندگان خوب میهنمان نداشت. هیچکدام از افراد فوق در این تصویر دیده نمی‌شوند.

▬ گفته می‌شود مطالبی که آنها در ملاقات با خمینی مطرح کردند درواقع نوعی اعلام موضع و طرح خواسته‌ها بود. مطرح کردن خواسته‌ها با حکومت به خودی خود به معنای حمایت از حکومت نیست، در کانون کسانی هوادار حزب توده بودند ولی کسانی دیگر هم بودند که خواسته‌های خود را مطرح کردند و پس از مدت کوتاهی، به ضدیت با رژیم جدید پرداختند مثل دکتر ساعدی که «اتلو در سرزمین عجایب» را در انتقاد از سیاست‌های فرهنگی رژیم، نوشت.
▬ یکی دو نفر از نویسندگان گفته بودند: [نقل به مضمون] «بگذار آخوندها شاه را کنار بزنند، بیایند بر سر کار، بعد خودمان ترتیبشان را می‌دهیم.» اما طرف مقابل که دست رقبا را خوانده بود آنها را سر کار گذاشت و جانهای شیفته آزادی و عدالت را به حلقوم مرگ و تبعید ریخت. در آن نشست این خمینی بود که با نویسندگان اتمام حجت کرد، نه برعکس
▬ جدا از چند نفر در میان جمع که درک ایدئولوژیک و دنباله‌روانه داشتند، حضور بقیه که در آثار و مباحث‌شان مُدام از مدرنیته و مشروطه و مشروعه و مضامین آن داد سخن می‌دادند، جای مکث دارد. از این لحاظ، مشکل، دید دیروز با عینک امروز نیست، مشکل و نقد از دیدگاه غیرعلمی آن جمع است. فهم علمی دیروز و فردا ندارد.
▬ این اولین و آخرین دیدار نویسندگان با خمینی بود. فرهنگ ورزانی که در بیشتر آنان، اساساً اراده معطوف به قدرت وجود نداشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گام کوچکی از جانب اهل قلم در همگامی با انقلاب
نخست، پیام نویسندگان توسط دکتر باقر پرهام، عضو هیأت دبیران کانون قرائت شد.
«حضرت آیت‌الله امام خمینی، برای کانون نویسندگان ایران فرصتی مغتنم است که پیروزی انقلاب ایران را به حضور آن بزرگوار به عنوان رهبر مبارزات ضد استبدادی و ضد استعماری ملت ایران تبریک بگوید. حضرت آیت‌الله به خوبی آگاهند که در سال‌های سیاه دیکتاتوری بر اهل قلم ایران همانند دیگر قشرهای ملت چه گذشته‌است. اغلب همین نمایندگان که اکنون افتخار حضور دارند ممنوع‌القلم بوده و به جُرم آثار قلمی کم و بیشی که توانسته‌اند منتشر کنند بارها و در طی سالیان دراز زندانی شده و انواع سختی‌ها و محرومیت‌ها را تحمل کرده‌اند.
کانون نویسندگان ایران به منظور مقابله با کنگره فرمایشی نویسندگان و شاعران ایران که رژیم منفور پهلوی در اواخر سال ۱۳۴۶ قصد برگزاری آن را داشت و برای تحریم آن در آغاز سال ۱۳۴۷ تشکیل شد. این کانون که افراد آن دارای عقاید سیاسی و اجتماعی گوناگونند دفاع از آزادی بیان و عقیده و مخالفت با هرگونه سانسور را هدف اساسی خود قرار داد تا بتواند به تعاطی آزادانه عقاید و افکار و رشد و غنای فرهنگ در جامعه ما کمک کند.
تشکیل این کانون از آغاز با مخالفت شدید رژیم جابر پهلوی روبه‌رو شد و فعالیت کانون با دستگیری و حبس برخی از اعضاء و گردانندگان آن و با ادامه مخالفت دستگاه‌های اختناق عملاً طی سال‌ها متوقف ماند. از خرداد‌ماه ۱۳۵۶ که دوران تجدید فعالیت اخیر کانون است ما نویسندگان کوشیدیم تا به سهم خود با انتشار نامه‌ها و بیانیه‌ها و با ایجاد مجامع عمومی و سخنرانی‌ها فریاد اعتراض ملت ایران بر ضد رژیم جنایتکار پهلوی را منعکس کنیم. البته در این راه با مخالفت شاه و اذیت و آزار ایادی اختناق آن روبه‌رو شدیم چندان که بسیاری از دوستان ما مورد ضرب و شتم و بازداشت قرار گرفتند و کانون اجازه فعالیت نیافت.
حضرت آیت‌الله ما اعتقاد داریم که مبارزات نویسندگان در جهت افشاگری جنایات سانسورچیان و مخالفت با عوامل اختناق فرهنگی و دفاع از آزادی اندیشه و بیان جزیی از مبارزات اصیل ملت و گام کوچکی از جانب اهل قلم در همگامی با انقلاب شکوهمند مردم ایران به زعامت آن حضرت بوده و برای آن‌که این انقلاب به هدف‌های نهایی خود برسد و شرایط انقلابی برای رشد و اعتلای فرهنگی جامعه ما هرچه بیشتر فراهم آید وظیفه ماست که همگام با ملت آزادی‌خواه ایران همچنان با هرگونه سانسور و اختناق فکری مبارزه کنیم. رجاء واثق داریم که در این راه از حمایت آن حضرت برخوردار خواهیم بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رمز موفقیت، وحدت اقشار و وحدت کلمه بود
بعد از دکتر باقر پرهام؛ آیت‌الله خمینی به تفصیل سخن گفت:
«من از آقایان که اینجا تشریف آورده‌اند و اظهار لطف کردند متشکرم. من از چیزهایى که در این نهضت، ثمراتى که در این نهضت یافتم، یکى روبه‌شدن با چهره‏‌هاى تازه‌‏اى [است‏] که تا کنون ما با آنها روبه نبودیم. از هم جدا کردند قشرهاى ملت را. از هم جدا کردند. روحانیون را از روشنفکران، از طبقات متفکر جدا کردند و آنها را با هم در صف مقابل قرار دادند. و این در اثر کوشش‌هایى بود که‌استعمار براى اینکه بتواند ذخایر ما را ببَرد این کوشش‌ها را کردند که قشرهاى روشن ملت را، قشرهاى کارآمد ملت را، آنهایى که مى‏‌توانند در مقابل آنها و اجانب ایستادگى کنند و مى‌توانند آنها را عقب بزنند، براى اینکه اینها مجتمع نشوند و متفرق باشند بلکه با هم در دو جناح مخالف، و گاهى با هم اختلافات شدید و حدید پیدا بکنند، کوشش‌ها کردند. و البته به آمال خودشان هم بسیار رسیدند. روحانیون را در نظر شما- طبقه نویسنده متفکر- طورى قلمداد کردند که حاضر نبودید از آنها یادى بکنید؛ و شما را در مقابل روحانیون طورى قلمداد کردند که آنها هم حاضر نبودند از شما ذکرى بکنند. این تفرقه باعث شد که آنها به آمال خودشان رسیدند و با آزادى، همه ذخایر ما را بردند؛ و با آزادى- بدون مزاحم- مملکت ما را به عقب راندند و عقب مانده نگه داشتند و نیروهاى انسانى ما را نگذاشتند شکوفا بشود. ما در این نهضت اخیر آنچه را که مى‌توانم بگویم بهترین ثمرات این نهضت است، این وحدتى [است‏] که حاصل شد بین قشرهاى مختلف. دانشگاهى به روحانیون نزدیک شد، روحانیون به آنها نزدیک شدند، بازارى با همه اینها نزدیک شد، دهقان با همه اینها نزدیک شد و شما الآن مى‏‌بینید که در سرتاسر ایران تمام طبقات با هم همفکر و هم‌عقیده و یک‌صدا جمهورى اسلامى را مى‏‌خواهند، و رمز موفقیت ما، که قدرت‌هاى بزرگِ دنیا را عقب نشاند و یک قدرت شیطانى مثل قدرت خاندان پهلوى را فرو ریخت، این رمز موفقیت همین وحدت اقشار و وحدت کلمه بود.
اگر بنا بود که قشر روحانى تنها مى‌خواست به جنگ اینها برود خفه مى‏‌کردند او را؛ نویسنده مى‏‌‌خواست به جنگ آنها برود آنها را از بین مى‌‏بردند؛ دانشگاهى مى‏‌خواست این کار را بکند نمى‏‌توانست؛ بازار مى‏‌خواست این کار را تنها بکند نمى‌‏شد؛ دهقان مى‏‌خواست بکند نمى‌‏شد. اینکه همه چیز را ما به دست آوردیم، و ان شاء اللَّه بعد هم به دست مى‏‌آوریم، این براى همین پیوستگى است که بین اقشار ملت حاصل شد. و ما باید این همبستگى را نگه داریم. آقایان! شما نویسندگان الآن تکلیف بسیار بزرگى بر عهده ‏تان هست. پیشتر قلم شما را شکستند؛ الآن قلم شما باز است لکن استفاده از قلم در راه آزادى ملت، در راه تعالیم اسلامى بکنید. این ملت که مى‏‌بینید، تمام‌شان زیر بیرق اسلام است که وحدت پیدا کردند. اگر نبود قضیه وحدت اسلامى، ممکن نبود اجتماع اینها. الآن از بچه چند ساله تا پیرمرد هشتاد ساله همه با هم در این نهضت شرکت دارند، و همه با هم در این پیروزى شرکت دارند؛ همه با هم، هم‌صدا، آزادى را طلب مى‌کنند و استقلال را- و الحمدللَّه اینها دست آمده‌است- و جمهورى اسلامى را مى‌‏خواهند؛ و آن هم ان شاء اللَّه با آراى عمومى‏ به دست مى‌‏آید. آنچه که لازم است الآن براى همه ما حفظ این وحدت است. در دانشگاه گاهى الآن دیده شده که یک تشنجاتى واقع مى‌شود. این یا آگاهانه هست یا از روى ناآگاهى. در هر صورت اگر خداى نخواسته آگاهانه باشد باید بگویم خیانت است، و اگر ناآگاهانه باشد باید بگویم که جهالت است. امروز روزى نیست که این ملت [که‏] این پیروزى را به دست آورده‌است ما با تشنجات این را به هم بزنیم. امروز روزى نیست که ما با حمله به مراکز عمومى یا به مراکز خصوصى، این نهضت را آلوده کنیم. امروز روز وحدت کلمه ‌است. همه ما، هر کدام در هر راهى که هستیم، در هر راهى [هر] مسلکى که داریم، همه الآن باید مجتمع بشویم تحت یک لوا. اگر مجتمع نشویم تحت یک لوا همه ما را از بین خواهند برد.
پیشتر که به من پیشنهاد مى‏‌کردند، در پاریس بودم بعضى آمدند و پیشنهاد مى‏‌کردند به اینکه خوب است قدم قدم جلو برویم؛ حالا شاه را نگهش داریم و سلطنت بکند و حکومت نکند، بعدش ما مجلس درست کنیم، بعدش چه کنیم و بعدش اینها را از بین ببریم. من به آن آقا که آدم صحیحى بود و لیکن فکرش اشتباه بود- به آن آقا گفتم شما تضمین مى‌کنید این معنا را که این نهضتى که الآن حاصل شده بعد از خوابیدن دوباره روشنش کنید؟ گفت نه. گفتم شما تضمین مى‏‌کنید که اگر ما مهلت به شاه دادیم یک قدم به جلو برود، فردا همه ما را از بین نبرد؟ گفت نه. گفتم الآن این آتشى که روشن شده‌است، از این آتش ما باید استفاده کنیم. اگر الآن ما تمام مقاصدمان را حاصل نکنیم، در شکست خواهیم بود بلااشکال. الآن ما باید همان مطلب نهایى‏مان را عرضه بکنیم. مطلب نهایى ما رفتن رژیم منحوس شاهنشاهى [است‏] که در طول تاریخ معلوم است جنایات آنها؛ و رفتن جناح‌هاى چپ و راست و آنهایى که مى‌خواهند، امپریالیست‌ها یا چپی‌ها که مى‏‌خواهند ما را اسیر کنند. ما از الآن باید مستقل باشیم نه طرف راست نه طرف‏ چپ؛ بلکه همه تحت لواى اسلام مستقل. اگر بخواهید مملکت‌تان مستقل بشود، اگر بخواهید آزادى براى شما پیدا بشود، افکار مُتشتّت را الآن کنار بگذارید و با هم، هم صدا با هم، این بار را به منزل برسانید. شما مى‌دانید که الآن مملکت ما یک مملکت آشفته ‌است. الآن همه چیزهاى ما فرو ریخته‌است: اقتصاد ما عقب مانده‌است، یعنى کردند این کار را با ما؛ کشاورزى ما را عقب راندند به طورى که ما الآن همه چیزمان محتاج به خارج است؛ صنعت ما را نگذاشتند شکوفایى پیدا کند، صنعت‌هاى کوچک را هم از بین بردند؛ و ارتش ما را آن طور کردند که مى‏‌دانید. همه چیز ما را از بین بردند. نیروى انسانى ما را از بین بردند. اینها در این طول تاریخ و در این زحماتى که کشیدند همچو کردند که ما نتوانیم خودمان فکر بکنیم. فکر استقلال در ذهن ما کم مى ‏آمد. قشرهاى مردم توجه به این معانى نداشتند که ما باید مستقل باشیم؛ فکر این را نمى‏‌کردند که بشود یک همچو سلطنتى را به زمین زد؛ فکر این را نمى‏‌کردند که امریکا با آن همه تجهیزات، شوروى با آن همه تجهیزات نتوانند دخالت بکنند در امور داخلى ایران. اینها مى‌خواستند بکنند. البته پیغام‌ها دادند، تشرها زدند، حرف‌ها زدند، که ما را عقب بنشانند لکن ما عقب ننشستیم، و دیدیم که ما تکلیفمان این است که جلو برویم. و من هر کس که آمد از اینهایى که همچو یواش یواش مى‌خواستند راه بروند و میانه‏ روى کنند، به آنها گفتم که ما تکلیف خدایى [داریم‏]، تکلیف من نیست که [مسامحه‏] بکنم؛ با من نیست که یک قدرى آسان راه بروم. من یک تکلیف الهى دارم و مطابق تکلیف الهى عمل مى‏‌کنم. کشته بشوم، عمل کردم به تکلیف الهى؛ پیش ببرم، عمل کردم به تکلیف الهى‌‏ام. شما تکلیف الهى دارید. متکى به خدا باشید. متکى به امام زمان- سلام اللَّه علیه- باشید. و شما پیش می‌برید ان شاء اللَّه اگر این وحدت کلمه حفظ بشود، که رمز پیروزى ماست. ما پیشرفت کردیم و به آخر مى ‌رسانیم. دیگر اجازه نخواهیم داد که ثروت‌هاى ما را ببرند و فقراى ما این طور در کوچه‌ها بخوابند بى ‏نان و بى‏ آب. و اگر این وحدت کلمه خداى نخواسته از بین برود، دوباره بدانید که آنها هوشمندند، آن روزى که ما وحدت کلمه را از دست دادیم، آنها حمله خواهند کرد و باز یک قلدرى را مثل رضا خان یا به اسم او یا دیگرى مى‏‌آورند. به هر رژیمى که باشد مى‌‏آورند سرِ کار. باز همان معانى است و همان آش و همان کاسه‌است، و همان عقب‏ ماندگى است و همان ذلت است و همان چیزهاست. امروز باید وحدت کلمه حفظ بشود. مى‌‏بینید وحدت کلمه الآن هست، در همه اقشار الآن هست. اشخاصى که بخواهند این وحدت را به هم بزنند و بخواهند تضعیف کنند، آنهایى را که این وحدت را ایجاد کردند، بخواهند آنها را تضعیف کنند، اینها باید تجدید نظر در فکر خودشان بکنند؛ توجه بکنند. ما خیرخواه شما هستیم. ما خیرخواه این ملت هستیم. اسلام خیرخواه شماست. اسلام دنیا و آخرت شما را سعادتمند مى‏‌کند. با اسلام آشتى بکنند آنهایى که آشتى ندارند. بیایند زیر لواى اسلام. بیایند تعلیمات اسلامى. همین اجانب نگذاشتند تعالیم اسلام معلوم بشود. یک قشرى که به آنها مربوط نیست رها کردند. آن قشرهایى که به آنها مربوط بود، آن تعالیمى که به آنها مربوط بود و با منافع آنها مخالف بود، آنها را نگذاشتند ما مطالعه بکنیم، نگذاشتند ما انتشار بدهیم. شما بدانید که اسلام همه چیز دارد. یعنى از قبل از اینکه ازدواج واقع بشود بین مرد و زن، تا آن وقتى که توى قبر مى ‏رود آثار دارد، احکام دارد، دستور دارد. همهْ دستورهاى مترقى. همهْ دستورهایى که براى سعادت انسان، چه در این دنیا چه در آن دنیا، مفید است. و من چیزى که از نویسندگان مى‏‌خواهم این است که همان طور که ما طلبه‏‌ها مکلف هستیم، شما آقایان نویسندگان هم مکلف هستید. الآن از قلمتان استفاده کنید و براى خیر این ملت و براى خیر این جامعه قلم فرسایى کنید. خداوند به همه شما سلامت و عزت بدهد.»
(صحیفه امام، ج‏۶، ص: ۱۸۷-۱۹۱)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب یلداى اختناق مذهبى
بعدها دکتر باقر پرهام درباره آن دیدار نوشتند:
«آمدن یاسر عرفات به مدرسه رفاه براى دیدار با خمینى مصادف با روزى بود که هیأتى بیست نفره [۱۹ نفره] از کانون نویسندگان ایران نیز به دیدار خمینى در همان محل رفته بود. من خلاصه‌اى از جریان این دیدار را سالها پیش در یک سخنرانى در پاریس براى مردم گفته‌ام...
دکتر باقر پرهام در ادامه شرح داد که فکر اولویت مبارزه با امپریالیزم ـ یعنى آمریکا ـ را حزب توده، پیش کشید و محور اصلى مبارزه براى استقرار دموکراسى و اولویت دادن به تحکیم پایه‌هاى یک جبهه غیر مذهبى در برابر هجوم بى‌امان ملایان و نیروهاى مذهبى را منحرف کرد... توده‌اى‌ها، اعتراض‌ ما به حمله‌ها و هجوم‌هاى فاشیستى به مطبوعات و کتابفروشى‌ها و روشنگرى‌ در راه دفاع از آزادى بیان و تجمع را بهانه قرار دادند تا دعوایى را درون کانون نویسندگان به راه بیندازند...

سرانجام هیأت دبیران کانون، به اخراج پنج تن از عناصر سرشناس توده‌اى در کانون رأی داد...در پیامد این اوضاع، حدود ۳۰ تن از اعضاء توده‌اى کانون هم رفتند. بارى، با حمله و هجوم حزب‌اللهى‌ها و... به محل کانون نویسندگان، و با اعدام سعید سلطان‌پور، محل کانون براى همیشه بسته شد و اعضاء اصلى هیأت دبیرانش (چهار تن باقى مانده) نوعى زندگى نیمه مخفى و در به درى را آغاز کردند. پس از چندى، از چهار تن اعضاء اصلى هیأت دبیران کانون، دو تن، یعنى آقایان غلامحسین ساعدى و محسن یلفانى، به خارج از کشور رفتند. من ماندم و احمد شاملو و شب یلداى اختناق مذهبى آخوندها که تازه آغاز مى‌شد و هر دم بر سوز سرما و سیاهى ظلمتش افزوده مى‌گردید. (آنچه قرائت کردم چکیده نوشته دکتر باقر پرهام بود)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دکتر ساعدی: کار خوبی کردیم که [به دیدار خمینی] رفتیم 
مصاحبه با ضیاء صدقی (تاریخ شفاهی) هفتم ژوئن ۱۹۸۴
ما خیلی کار خوبی کردیم که رفتیم [دیدار خمینی]. رفیقی دارم که دوستش دارم و آنقدر مَتلک [بارش می‌کنم] که حد و حساب ندارد... رفته بوده بنزین بزند و داشته عکس رییس‌جمهور را نگاه می‌کرده. یارو از او پرسیده چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ [جواب داده] ... ابوعلی سینا گفته که آدم باید صبح به سنده‌اش نگاه بکند.
...
من فکر می‌کنم که اتفاقا آنهایی که پیش خمینی رفتند در واقع رفتند این سنده را ببینند. یعنی او را وقتی از چاه در می‌آید اگر نبینی و راجع به آن حرف بزنی فایده ندارد. حالا بگذریم از این قضیه که اصلاً جنبه‌ی شوخی ندارد دیدن خمینی برای من جالب بود.
س- چطور شد که چنین تصمیمی گرفته شد؟
ج- قضیه از این قرار بود که سانسور و اینها دوباره پا گرفته بود و کانون نویسندگان تصمیم گرفت که اندکی برود و به خود حضرت بگوید که «دایی ما هستیم‌ها.» 
آن وقت یک متنی نوشته شد. به نظر من هرکس بخواهد راجع به این قضیه کار بکند خیلی مهم است، عرض کانون و فرمایشات خمینی هر دو چاپ شده و این به نظر من فوق‌العاده سند معتبری است، یعنی مکتوب است.
...
یک عده گفتند می‌آییم. نشستیم به نوشتن متن. یک عده گفتند نمی‌آییم و اینها و فلان. گفتیم نه برویم [و حرفهایمان را بزنیم]. الان دستگاه دارد دست او می‌افتد. یک متنی تهیه شد که به نظر من متن خوبی هم بود. توی این متن خیلی دقیق نوشته شد که ما همیشه با سانسور رو در رو ایستاده بودیم و الان هم هستیم و بعداً هم خواهیم بود... متنی که نوشته شد، یادم هست، در آن نوشته شده بود که حضرت آیت‌الله خمینی، نه امام نه رهبر نه پیشوا، اینها نبود.
...
(...) تلفن زدند که شما می‌توانید بیایید، آقا اصلاً منتظر شماست. در حدود شانزده هفده نفر بودیم [۱۹ نفر]. پا شدیم راه افتادیم و رفتیم انگار صبح زود هم بود.
آدم‌هایی که الان یادم هست می‌توانم بگویم. سیمین دانشور بود، من بودم، سیاوش کسرایی، جواد مجابی، باقر پرهام، شیخ مصطفی رهنما، جعفر کوش‌آبادی و... قرار شد که متن را باقر پرهام بخواند. باقر خیلی آدم متین و درست و این قضایا، گفتیم او بخواند. صبح زود که ما رفتیم قبل از ما چیز عجیب و غریبی بود که انجمن زرتشتیان آنجا بودند... همان موقع ارتشی‌ها هم توی حیاط ریختند.… «ما همه سرباز توییم خمینی …» وضع خیلی عجیبی بود. همه جا را قالی فرش کرده بودند، غذا رویش می‌پختند. یک بچه از این گوشه در می‌رفت، یک موش از آن طرف در می‌رفت، بوی گند پلو، بوی زردچوبه. آخوند قیمه نخورد آخه اُسطوقس ندارد. همه توی این فضا و اینها. بعد پسرش آمد و مرا بیش از همه ماچ کرد، خره.
س- چرا؟
ج- دوست داره دیگر منو.
س- شما چه آشنایی با سید احمد خمینی داشتید؟
ج- زمان چریک و اینها، من نمی‌شناختم که این پسر خمینی است. این یواشکی به مرکزی که ما درست کرده بودیم... سال ۱۳۴۱ یا ۱۳۴۲ می‌آمد و یک چیزهایی برای من می‌آورد.
س- یعنی اعلامیه‌های آقای خمینی را؟
ج- نه چیزهای حوزه‌ی فیضیه قم و علما را و این قضایا. من نمی‌دانستم این پسر خمینی است. بعد آمد و یک مدتی هم اینجوری به من نگاه کرد و هی گرفت مرا ماچ کردن. بدبختی است دیگر آقا، همه را سوفیا لورن ماچ می‌کند، ما را سید احمد خمینی. تا گذشت و آقا وارد شد. ما همه به ناچار بلند شدیم. درست همین موقع استوارهای ارتش ریخته بودند. بلند شدیم.
آقا اصلاً نه سلامی نه علیکی...یک نگاه اینجوری کرد و رفت نشست پای بخاری.
باقر پرهام آن متنی را که ما تهیه کرده بودیم شروع به خواندن کرد. بعد فکر کردیم پیرمرد ممکن است گوشش نشنود باقر برود جلوتر. رفت جلو همین‌جور زانو زده و اینها بعد باز همان هیستری جمعی که من همیشه اشاره می‌کنم اشخاص را گرفته بود... آن حالت شیفتگی و این چیزها در بعضی‌ها بود. 
...
آقا گفت، «بسم الله الرحمن الرحیم، من متشکرم از این فلان و بهمان و شما نویسندگان هستید که اینجا آمدید و این انقلاب فایده‌اش این بود که ما طلبه‌ها با شما نویسندگان و اینها نزدیک شدیم.» گفت گفت هی گفت. اصلاً تمامی نداشت. آخرش هم گفت که، «و شما مجبورید فقط راجع به اسلام بنویسید، اسلام مهم است آن چیزی که مهم است اسلام است، از حالا به بعد راجع به اسلام.»
...
یعنی ما را سنگ روی یخ کرد، خیلی راحت. ما رفته بودیم بگوییم که سانسور نباشد، اصلاً برای ما تکلیف روشن کرد. یعنی یک فریم برای کاری که ما باید بکنیم این بود. اصلاً امکان نمی‌دادند که کسی حرف بزند. بعد ما از پله‌ها آمدیم پایین و رفتیم... 
...
من فکر می‌کنم دیدن دیو، رُعب دیو را کمتر می‌کند. این قضیه‌ای بود که باید اتفاق می‌افتاد و یکی از بهترین کارهای کانون این بود که رفت و قضیه را اصلاً راحت مطرح کرد. بَسمان است دیگر، توی آن رژیم آن کار را کردند. شما می‌خواهید این کار را بکنید ما نمی‌خواهیم، ما جلوی شما خواهیم ایستاد. متن این بود. 
 خیلی راحت گفت که اسلام مهم است... اتفاقاً بعد از آن بود که اصلاً این مسأله‌ی «بشکنند آن قلم‌ها» را مطرح کرد. خمینی بعداً از آن موقع مطرح کرد. خیلی راحت، خیلی راحت گفت، «بشکنند این قلم‌ها را.»
...
س- بعد از اینکه از آنجا آمدید بیرون با این رفتاری که آقای خمینی کرد عکس‌العمل دوستان نویسنده شما راجع به این موضوع چه بود؟ ...
ج- ببینید آن موقع چیز عجیب و غریبی که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود آن حالت شیفتگی و این چیزها در بعضی‌ها بود. من خیلی وحشتناک غمم گرفته بود.. توی کوچه‌ای که می‌رفتم برای من خیلی عجیب بود آن بابایی که کمانچه می‌زد؟ که مُرد... علی‌اصغر بهاری را دیدم که از آن کوچه رد می‌شد، آره. و کمرش تا شده بود و او مرا نشناخت و من هم اصرار نداشتم که مرا بشناسد برای اینکه پیرمرد واقعاً داغون بود و بعد هم دیدم که اینجوری یواشکی دارد رد می‌شود. بعد دیدم که سه‌تارش را در آستینش قایم کرده. یاد یک داستان عجیب و غریبی افتادم که سه‌تار را اصلاً به این دلیل ساختند که توی آستین قایم بشود.
- آقای ضیاء صدقی (که از تاریخ شفاهی با دکتر ساعدی مصاحبه می‌کند) ولی او (بهاری) کمانچه می‌زد…
ج- [آره] کمانچه می‌زد نه سه‌تار، آره. فقط آن را در یک پیراهن خیلی گشادی قایم کرده بود لباس خیلی گشاد و برای من خیلی عجیب بود. من یاد سه‌تار افتادم آن موقع. آره مثلاً فکر می‌کردم عبادی اگر بود یک معنی دیگری داشت ولی این چرا؟ آمد و از کوچه رد شد و رفت بیچاره. می‌ترسید...
  • حدا از قضاو‌تهای پَسینی، دیدار کانون نویسندگان ۲۹ بهمن سال ۵۷ بود و این سخن دکتر ساعدی که «قضیه از این قرار بود که سانسور و اینها دوباره پا گرفته بود» کمی غریب است.
  • ضمناً یکسال و نیم بعد از دیدار کانون نویسندگان، خمینی، ضمن یک سخنرانی گفت اگر «قلم تمام مطبوعات را شکسته بودیم...» ۲۶ مرداد سال ۵۸، 
  • حمینی بعد از صحبت دکتر باقر پرهام، به تفصیل سخن گفت و تکراری، اما وی نگفت «شما مجبورید فقط راجع به اسلام بنویسید...» 
مصاحبه دکتر غلامحسین ساعدی با ضیاء صدقی (تاریخ شفاهی) هفتم ژوئن ۱۹۸۴
https://iranhistory.net/saedi0/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من دکتر غلامحسین ساعدی را دوست دارم و از نوجوانی دوست داشتم، و از سالهای دور تحت تاثیر نمایشنامه با ارزش وی «چوب بدست‌داران وَرَزیل» بودم که سال ۱۳۴۴ به کارگردانی جعفر پولی اجرا شد. او در زندگی پُر فراز و نشیب خود، با بحران‌ها و تلاطم‌‌های بسیار روبرو شد، بحران‌ها و تلاطم‌هایی که گاه با وی زندگی می‌کردند و بر احساس و عواطفش خش می‌انداختند. زندگی آن فرهنگ‌ورز شریف ازجمله، حاصل اینگونه پیش‌آمدها، و نیز وقوف بر تجربه و سر-گذشت دردناک دیگران بود، گویی رنج و پریشانی غیر خودش نیز، از آن خود اوست حاصل آن تجربه‌های مهیب یا بهتر بگویم خروجی آن کشاکش دردناک یکی هم این بود که گاه ذهن را با واقعیت تطابق می‌داد و بین تخیل و وواقعیت تفاوت قائل نبود. چه بسا به همین دلیل اتاق تکی خودش را در پاریس، دخمه می‌پنداشت که گویی چهار دیوارش دارند به او هجوم می‌آورند! آن اتاق تکی که از یک دوست فرهیخته بود، سلول انفرادی که جای خود دارد. غلامحسین ساعدی نمایشنامه نیز می‌نوشت و تطابق تخیل و امر واقع را در بیشتر آثارش می‌توان دید. انگار بین تصوراتش و واقعیت مرزی قائل نیست. در بیشتر آثارش می‌توان دید. انگار بین تصوراتش و واقعیت مرزی قائل نیست.
...
در همان مصاحبه، دکتر غلامحسین ساعدی با اشاره به دوران زندانی بودن خودشان (در رژیم پیشین) می‌گویند «...دوباره مرا از آنجا برداشتند چشم هایم را بستند. بردتد اتاق شکنجه، آویزان کردند به سقف و شکنجه کردند. تمام لباسهای مرا از تنم کندند. روی یک تخت انداختند.هم دستهایم را به سقف بستند و هم پاهایم را و تستفاده از یخ و سیخ و اینا. این مسخره‌بازیها را که تمام کردند گفتند این حرف نمی‌زنه و مرا به تخت بستند. به من الکتروشوک وارد کردند[شوک الکتریکی دادند] بعد از چند بار الکتروش، مرا باز کردن. بخاطر تاثیر الکتروشوک مثل یه تخم مرغ تنم از وسط قطع شده باشد بدون اینکه زرده تخم مرغ خارج شپذ فقطجسم تخم مرغ داره رد میشه و بعد مرا مجبور کردندروی زمین سخت راه بروم...» دکتر ساعدی در زندان شاه کم رنج ندید. خرداد سال ۵۳ در نامه به آقای پرویز ثابتی نوشته «می خواهم نقابی از سیمان، از سنگ، به صورت زنم تا از هر نوع برخورد با هر کسی و هر چیزی و هر مسئله‌ای در امان باشم.»
دکتر ساعدی در زندان شاه کم رنج ندید و حسین‌زاده و عضدی و بازجو، روحش را آزرند و او چون بسیار حساس و شکننده بود، خرد شد. اگر وی هیچ اشاره ای هم به آویزان شدن از سقث و شوک الکتریکی (که واقعی نبود) نمی‌کرد، بلاهای دیگری که بر سرش آمد مشخص بود. البته در ساواک بويزه کمیته مشترک، شکنجه‌گران به اینگونه اعمال روی می‌آوردند اما فقط در مورد معدودی از زندانیان که اطلاعات و روابط مهم تشکیلاتی بودند. اشتباه نشود بیداد شیخ و آنچه در چهل سال سیاه (بیش از ۴۰ سال) گذشت، ستم رژیم پیشین را توجیه نمی‌کند و نمی‌توان آنچه بر فرهنگ ورزان جامعه و امثال دکتر ساعدی رفت، فراموش کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
در پیوند با موضوع دیدار با آیت‌الله خمینی، آقای نعمت میرزازاده (میم - آزرم) در گفتگو با آفای محمدرضا شاهید، توضیحات خوبی داده‌اند. 
 در این رابطه:
 

░▒▓ همه نوشته‌ها و ویدئوها در آدرس زیر است: 
...
همنشین بهار 

برای ارسال این مطلب به فیس‌بوک، آیکون زیر را کلیک کنید:
facebook